|
چه خوشبختم من که دستان من بوی تو میدهد هنوز...!!! | ||
|
می خواهم با عشقم سخن بگویم با تو و چشمان تو
وقتی در کوچه های مه گرفته و غریب قدم بر داشتی یاد من باش... هرو قت زیر باران هوس قدم زدن کردی یاد من باش...هر وقت ناله ابر پاییزی را شنیدی یاد من باش وقتی شاخه گلی افتاده بر روی سنگفرش خیابان دیدی یاد من باش... وقتی اشک دختری دلشکسته را بروی گونه اش غلطان دیدی یاد من باش... وقتی در آسمان شب ماه و ستارگان را نگاه کردی به یاد من و چشمان غم گرفته ام باش... وقتی به روی برگهای پاییزی و خزان زده قدم برداشتی و صدای خش خش برگها گوش تو رو نوازش کرد یاد من باش......وقتی اولین باران پاییزی بارید یاد من باش..... وقتی اولین برف زمستانی را از پنجره ی اتاقت دیدی یاد من باش..... وقتی دلتنگی به سراغت آمد یاد من و دلتنگی هایم باش... وقتی دیدی مسافری با کوله باری خسته از سفر برگشته یاد من و انتظار من باش... وقتی جایی دیدی یا خواندی دخترکی اسیر در قلعه ای با دیوارهای بلند است یاد من باش... وقتی عطر گل یاس و مریم را با تمام وجودت به ریه هایت فرو بردی یاد من باش... وقتی با قناری توی قفس هم صحبت شدی یاد من باش.... یاد من باش.............یاد چشمان غم گرفته ام...............یاد دل شکسته ام...... یاد دستان سردم.....یاد عشقی که از تو به یادگار دارم .....یاد خاطرات.... یادم باش....یاد انتظارم....یاد فاصله ها...یاد اشکهایم... [ ۱۳٩۱/٢/۳٠ ] [ ۸:٢٢ ب.ظ ] [ نکیسا ]
دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم جدایی سهم دستامه که دستات و نمی گیرم تو این بارون تنهایی دارم میرم خداحافظ شده این قصه تقدیرم چه دلگیرم خداحافظ دیگه دیره دارم میرم چه قدر این لحظه ها سخته جدایی از تو کابوسه شبیه مرگ بی وقته دارم تو ساحل چشمات دیگه آهسته گم میشم برام جایی تو دنیا نیست تو اوج قصه گم میشم دیگه دیره دارم میرم برام جایی تو دنیا نیست به غیر از اشک تنهایی تو چشمم چیزی پیدا نیست باید باور کنم بی تو شبیه مرگ تقدیرم سکوت من پر از بغضه دیگه دیره دارم میرم خداحافظ... چه تلخ اما... خیلی حرفا هست که میشه زد همون سه نقطه بهتره چون بعضی چیزها رو نمیشه گفت...جدایی از تو سخته مثل اینکه بگی اس ها رو نگه ندار مثل اینکه بپرسی می خوای جدا شیم مثل اینکه زندگیت و کنی و یهو همه چیز و دنیات عوض شه مثل اینکه بترسی که فردا چی میشه... پ.ن:از همدان میرم درس م تموم شد سخته دل کندن و رفتن خیلی غمناکم
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ۱٢:٠٠ ق.ظ ] [ نکیسا ]
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ ] [ ٩:۱٦ ب.ظ ] [ نکیسا ]
مثل یک گنجشک زخمی مثل یک ماهی مظلوم مثل یک بلبل غم دیده و خاموش مثل یک انسان بیگانه و تنها و فراموش مثل هر موجود پژمرده و عاشق خسته ام از قفس تاریک دنیا عاشقم عاشق تو ای تو تنها خوب دنیا... [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ ] [ ٦:٤٧ ب.ظ ] [ نکیسا ]
اگه گفتین امروز چه روزیه؟ امروز تولد منه! هوراااااااااااااااااا!
happy birthday to meeeeee
حالا همه با هم تولد تولد تولدم مبارک بیا
شمع ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی
می دونین امروز روز قشنگیه آخه امشب یه فرشته ی زمینی دنیا میاد که تمام فرشته های آسمون به افتتخار ورود اون پا رو زمین میزارن
و براش سبد سبد گل میارن میان تا به این مادر خوشبخت بگن که تولد فرشته ی مهربونش مبارک
دلم می خواست تموم دنیا رو خبر کنم و بگم امروز روز تولد منه دلم می خواست تموم زیبایی های دنیا رو جمع کنم و بگم چقدر خوشحالم چند سال قبل همچین روزی یعنی 4 دی یه دختر مامانی مهربون چشاشو باز کرد و مامانش و باباش و یه ملت و خوشحال کرد خلاصه امروز تولد منه تولدم مبارک....
[ ۱۳٩٠/۱٠/٤ ] [ ۱٠:٥۸ ب.ظ ] [ نکیسا ]
یلدا دختر سیاه موی بلند بالا یاذگار نام وطن میوه پائیز ایران و عروس زمستان در راه است او را بر سفره مهر بنشانیم وبا نسل فردا پیوندش دهیم ایرانی بودن را فراموش نکنیم یلدا مبارکباد [ ۱۳٩٠/٩/٢٩ ] [ ٧:٥٠ ب.ظ ] [ نکیسا ]
مامان, اجازه هست ابروهامو بردارم؟ -مامان:نه -مامان, اجازه هست موهامو زیتونی کنم؟ -مامان:نه ...-مامان, اجازه هست تونییک صورتی بپوشم؟ -مامان:نه -.................. -مامان, اجازه هست مثل باربی آرایش کنم؟ -مامان:نه -مامااااااان یعنی چی من 18 سالم شده ها . . . . . . . . . -مامان:آههه سیاوش خفه میشی؟یا خفت کنم..........
[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۸:٢٥ ب.ظ ] [ نکیسا ]
هرگز نخواب کورش دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد کارون زچشمه خشکید البرز لب فرو بست حتی دل دماوند آتش فشان ندارد دیو سیاه دربند آسان رهید و بگریخت رستم در این هیاهو گرز گران ندارد روز وداع خورشید زاینده رود خشکید زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد دریای مازنی ها بر کام دیگران شد نادر!ز خاک برخیز میهن جوان ندارد دارا !کجای کاری دزدان سرزمینت بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد آییم به دادخواهی فریادمان بلند است اما چه سود اینجا نوشیروان ندارد سرخ و سفید و سبز است این بیرق کیانی اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد هرگز نخواب کوروش ای مهر آریایی بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد [ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:٤٥ ب.ظ ] [ نکیسا ]
بهم یاد دادی که غرورم جای احساسم باشه! بهم یاد دادی حرفم قورت بدم بره تو دلم ! بهم یاد دادی اگه خواستم بزنم تو ذوق کسی راحت باشم نترسم! بهم یاد دادی انقدر سرد باشم تا ذوب نشم! بهم یاد دادی ذره ذره ضربه بزنم که یهو نشکنه کم کم خرد بشه! بهم یاد دادی انقدر بی تفاوت باشم تا خودمم باورش کنم! بهم یاد دادی اگه کسی داشت اوج احساسش رو ادا می کرد فقط لبخند بزنم! ....در کل یادم دادی تا اطرافم رو پر کنم از تنهاییییییییییی... ...تنها نیستم دارم چیزای تازه یاد می گیرم! [ ۱۳٩٠/٩/٤ ] [ ٧:۳٠ ب.ظ ] [ نکیسا ]
این را برای تو می گویم تو که هنوز هستی زیبای کوچکم این را برای تو می گویم نمی خواهم کسی چیزی بگوید این را از آن روز که نخندیدی در ذهن گذراندم گفتنی ها یاری ام نمی دهد تنها در ذهن خلوتم نه در این ازدحام احمقانه بانوی غمزده روزی غم میمیرد اینها را به دلت بگو بگو من به فکرش هستم هوایش را داشته باش او از تو هم تنهاتر است غمگین تر است به او بگو سالهاست قصه همین است اما خدا هم هست به او بگو من تنهاییم را با زمستانی نقاشی کردن که همه چیز را می دانست از تو سردتر که نمی شود ناسلامتی او زمستان است سرد وسختو ساکت سهم من از یک روز ابری نمی دانی چه حالی دارد
[ ۱۳٩٠/۸/٢٦ ] [ ۱٠:۱٦ ب.ظ ] [ نکیسا ]
حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم موجودی بی نظیر و بی تشابه و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن آنگاه تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا میشود
"نانسی سیمس" [ ۱۳٩٠/۸/۱٧ ] [ ۱٠:۱٦ ب.ظ ] [ نکیسا ]
گاهی سرم را بالا می گیرم تا آسمان مرا فراموش نکند تا ابرها بدانند که وقت باریدن است تا پرنده ها ببینند همزاد اسیرشان را و می گریم تا زمین بداند که من از جنس ابرم نه خاک [ ۱۳٩٠/۸/٧ ] [ ۱٠:٢٦ ب.ظ ] [ نکیسا ]
وقتی که تو بارانی می شوی در آسمان چشمانت غرق می شوم و فراموش می کنم که هوا پاییزی است برخیز تا پنجره ها را به روی خزان ببندیم بیم دارم خزان خاطراتمان را غارت کند. باغچه از حجم علفهای هرز سکوت انباشته شده...از خلوت کوچه دلم می گیرد و هنوز در انتظار بارانی شدن چشمانت هستم هر چند که می دانم بارانی شدن دل آسمانی می خواهد...
دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است
میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است
[ ۱۳٩٠/۸/۳ ] [ ٧:٢٧ ب.ظ ] [ نکیسا ]
که از همه بیشتر دنبال دخترهاست و براشون له له میزنه!!! حکایتش حکایت همون گربه هست که دستش به گوشت نمی رسه می گفت پیف پیف بو میده! تا حالا صد تا دختر سرکارش گذاشتند و حالشو گرفتند! تا حالاهر چی التماس کرده دخترای ناز ایرونی که سهله یه وزغ ماده هم تحویلش نگرفته!!! توی دانشگاه نمره ی ماکزیمم دخترا رو دیده و برای اینکه کسی نفهمه آی کیوش در حد کلوخه مجبوره بشینه برای دخترا حرف در بیاره تو خونه همش به خاطر شلخته بودنش(مخصوصا مو ودماغ)و تمیزی و خوشتیپی خواهرش مدام زدند تو سرش از اینکه با صد نوع مدل موی مختلف و خط ریشای عجیب غریب نمی تونه قیافه مثل ازدهاشو یه کم شبیه آدما بکنه به دخترای ایرونی که با آرایش زیباتر میشند حسودی میکنه می بینه خیلی از مردا و پسرلی اطرافش (وحتی خودش)حاضرند با اشاره یه خانم همه چی شون و فدا کنند اون وقته که یه جاش به شدت میسوزه [ ۱۳٩٠/٧/٢٩ ] [ ۱٠:٤٤ ب.ظ ] [ نکیسا ]
لئوناردو باف یک پزوهشگر دینی معروف در برزیل است .متن زیر نوشته اوست: در میز گردی که درباره "دین و آزادی" بر پا شده بودو دالایی لاما هم در آن حضور داشت .من با کنجکاوی و البته کمی بد جنسی از او پرسیدم :عالی جناب بهترین دین کدام است؟ خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت :"بودایی" یا "ادیان شرقی که خیلی قدیمی تر از مسیحیت هستند." دالایی لاما کمی درنگ کرد لبخندی زد و به چشمان من خیره شد...و آنگاه گفت :"بهترین دین آن است که شما را به خداوند نزدیکتر سازد دینی که از شما آدم بهتری بسازد" من که از چنین پاسخ خردمندانه ای شرمنده شده بودم پرسیدم : آنچه مرا انسان بهتری می سازد چیست؟ او پاسخ داد: "هر چیز که شما را دل رحم تر, فهمیده تر, مستقل تر, بی طرف تر, بامحبت تر, انسان دوست تر, با مسئولیت تر و اخلاقی تر سازد. دینی که این کار را برای شما بکند بهترین دین است" من لحظه ای ساکت ماندم و به حرف های خردمندانه ی او اندیشیدم .به نظر من پیامی که در پشت حرف های او قرار دارد چنین است: دوست من!این که تو به چه دینی اعتقاد داری و یا اینکه اصلا به هیچ دینی اعتقاد نداری برای من اهمیت ندارد .آنچه برای من اهمیت دارد رفتار تو در خانه 'در خانواده ,در محل کار ,در جامعه و در کل جهان است. به یاد داشته باش عالم هستی بازتاب اعمال و افکار ماست. قانون عمل و عکس العمل فقط منحصر به فیزیک نیست.در روابط انسانی هم صادق است. اگر خوبی کنی, خوبی می بینی. و اگر بدی کنی, بدی. همیشه چیزهایی را بدست خواهی آورد که برای دیگران نیز همان ها را آرزو کنی. شاد بودن هدف نیست یک انتخاب است. هیچ دینی بالاتر از حقیقت وجود ندارد. [ ۱۳٩٠/٧/٢٤ ] [ ٩:۳٦ ب.ظ ] [ نکیسا ]
بسیاری از مردم کتاب "شاهزاده کوچولو" اثر"اگزوپری" را می شناسند.اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و کشته شد.قبل از شروع جنگ جهانی دوم "اگزوپری" در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گرد آوری کرده است.در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردن و به زندان انداختند او که از رفتارهای خوشنت آمیز نگهبانان حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد می نویسد:"مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم جیبهایم را گشتم شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم وبا دستهای لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم.از میان نرده ها به زندان بانم نگاه کردم.او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.فریاد زدم "هی رفیق کبریت داری؟"به من نگاه کرد وشانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد.نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد.لبخند زدم و نمی دانم چرا؟شاید از شدت اظطراب شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم.در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی نمی خواهد ...ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت.سیگارم را روشن کردم ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود. پرسید :"بچه داری" با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم :"آره ایناهاش"او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد.اشک به چشمهایم هجوم آورد.گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم...دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند.چشمهای او هم پر از اشک شدند.ناگهان بی آنکه حرفی بزند قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد.بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی میشد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند. یک لبخند زندگی مرا نجات داد. یک لبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم.لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی لایه موقعیت شغلی و اینکه دوست داریم ما را آنگونه ببینند که نیستیم.زیر همه این لایه ها من حقیقی و ارزشمند نهفته است.من ترسی ندارم از اینکه آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارند .متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما می شوند داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است آدمی به هنگام عا عاشق شدن و نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند.وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟چون انسان را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی من طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ می دهد. [ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ۱۱:٢٢ ق.ظ ] [ نکیسا ]
یه روز یه ترکه...
اسمش ستار خان بود شاید هم باقر خان...خیلی شجاع بود خیلی نترس... یکه . تنها از پس ارتش حکومت مرکزی بر اومد.جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد فداکاری کرد برای ایران...برای من و تو...برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.
یه روز یه رشتیه...
اسمش میرزا کوچک خان بود...میرزا کوچک خان جنگلی.برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد.برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه.اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد. یه روز یه لره...
اسمش کریم خان زند بود.موسس سلسله زندیه.ساده زیست نیکو سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن میشد از شدت عمل احتراز می کرد. یه روز یه قزوینیه...
به نام علامه دهخدا...از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر به فرد بوده ودیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد. یه روز ما همه با هم بودیم...ترک و رشتی و لر و اصفهانی و...
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند...
حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم به هم دیگه می خندیم!!!واینجوری شادیم!!!این از فرهنگ ایرونی به دوره.آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفوتی هستند به یزدان که گر ما خرد داشتیم کجا این سر انجام بد داشتیم [ ۱۳٩٠/٧/٧ ] [ ۱٠:٢٢ ب.ظ ] [ نکیسا ]
سلام تا به حال شده یه ایرانی رو ببینی که به کشورش افتخار کنه؟من خیلی کم دیدم و دیگه تقریبا نمی بینم چرا ما اینقدر آدم های تاثیر پذیری هستیم؟چرا ما نمی فهمیم که اگه از بقیه کشور ها بهتر نیستیم تقصیر خودمونه؟چرا ما همیشه از خودمون منزجر و به بقیه مفتخریم؟درسته که ما جزو جهان جهان پیشرفته صنعتی نیستیم اما بیاین منصف باشیم!ما همه بیرون گود نشستیم و میگیم لنگش کن.من می دونم اوضاع اقتصادی تو کشورمون خوب نیست.من می دونم که ما دیگه کوروش نداریم دیگه آرش نداریم دیگه خیلی چیزها رو نداریم اما آیا دلیل میشه که فکر کنیم هیچوقت نداشتیم؟دیگه خیلی چیزها رو نداریم اما آیا دلیل میشه که هیچ وقت بدست نیاریم؟کدوم یکی از جوانهای ما که انقدر درگیر یاد گرفتن فرهنگ غربی و آمریکاییه مشتاق دونستن پیشینه ی تاریخی مملکت خودشه؟من نمی دونم اما دوست دارم یاد بگیرم...من فکر می کنم بزرگترین مشخصه اروپایی ها اینه که چیزهای خوب فرهنگ های دیگه رو نگه داشتن وچیزهای بد رو دور ریختن.که بی تعصب به واقعیت نگاه کردن تا جایی که تونستن تعصب پیدا کنن.اینها به خودشون اطمینان دارن .به خدا اینقدری پیشرفته نیستن.به خده اینقدر زور دیدن که از ترس قانون مند شدن چیزی که ما بهش می گیم فرهنگ.اگر دم هر علامت توقفی می ایستن اگر کمربندشون رو میبندن به خدا از ترس زوره از ترس گیر افتادن...
بیاین منصف باشیم با مرغ همسایه غازه گفتن هیچی درست نمیشه .من از نسل آریایی ام.من دختر ایران زمینم من افتخار آبا واجدادی دارم.من غرور ایرانی دارم.من کوه دارم دماوند.من جنگل دارم گلستان.من خاک دارم که بوی دلاوری میده.من آسمون دارم وسیع.من لذت زنده بودن دارم.من قدرت فکر کردن دارم.من عشق دارم.من قلب دارم.من دلم برای دخترک یتیمی که محتاج نون شبش ه می سوزه.من از درد مردم درد میکشم.من از شادی مردم شاد میشم.من احساس دارم.من گذشته دارم و هیچ وقت تملق کسی رو نمی گم.غریبه یا آشنا.من به دونه دونه ماسه های خلیج فارس افتخار میکنم.به قطره قطره خونی که برای کشورم ریخته شده احترام می زارم.من نه مسلمونم نه مسیحی نه یهودی نه کافر.من نه راستی ام نه چپی.من نمی فهمم سیاست چیه ولی خوب می دونم عشق چیه . من ایرانی ام و بهش افتخار میکنم .من میدونم کوروش بوده و خواهد بود و خواهد آمد.بیاین ایرانی باشیم............ [ ۱۳٩٠/٧/۳ ] [ ۸:٤٩ ب.ظ ] [ نکیسا ]
آدم ها می آن و می رن...بعضی ها مهمتر می شن تو زندگی آدم...بعضی ها پررنگ تر...بعضی ها خارج میشن واسه مدتی و بعضی براب همیشه...باور دارم به اینکه خیری تو هر اتفاقی که می افته هست...باور دارم که معجزه وجود داره...که هنوزم میشه عاشق بود...میشه بی دلیل بی بهانه بی چشمداشت دوست داشت... دارم خودم رو پیدا می کنم دارم از زنانگی ام لذت میبرم دارم زن بودنم رو می پذیرم به خودم حق میدم برنجم به خودم حق میدم خودخواه باشم و از دوست داشتن خودم لذت میبرم دلم تولد دوباره می خواد.دلم می خواد دوبارم متولد شم ویکبار دیگه از صفر شروع کنم.نمی دونم توزندگی بعدی هم به همین جا میرسم یا نه...اما کاش بهتر باشم لااقل برای ارضای تاریخ.... [ ۱۳٩٠/٦/۳٠ ] [ ۱۱:٤٦ ق.ظ ] [ نکیسا ]
نفهمیدی چه می گویم ندانستی چه می خواهم گمان کردی چون از عشق می گویم نیاز پیکرم را در تو می جویم؟ تو فکر کردی که عشق جز خواهش تن نیست و جز این آرزو در باطن من نیست؟ نفهمیدی !نفهمیدی! که این افکار در من نیست... و عشق آن واژه پاکی ست برای من... که بی تو معنی تنهایی مطلق... برای دستهای من... برای حرفهای من... برای آنچه می گویم... نمی دانی!نمی دانی!چه می گویم... [ ۱۳٩٠/٦/٦ ] [ ۱٢:٤۸ ب.ظ ] [ نکیسا ]
دست هایم خالیست و درونم سرشار... پرم از آرزوهای پوشالی و دلم خوش است به خواب شیرین شب بو و رهایی گیسوان بید در دستان وحشی باد... و چه زیباست پشت پا زدن به آنهایی که تو را رنجاندند! و چه خوب است گاه گاهی دروغ بگویی به دلت و نگذاری که بداند بی نهایت تنهاست [ ۱۳٩٠/٥/٢۳ ] [ ٦:۳٠ ب.ظ ] [ نکیسا ]
دست خودت نیست زن که باشی گاهی دوست داری تکیه بدهی پناه ببری ضعیف باشی دست خودت نیست زن که باشی گهگهاه خریصانه بو می کنی دستهایت را... شاید عطر تلخ و گس مردانه اش لابه لای انگشتانت باقی مانده باشد! دست خودت نیست زن که باشی گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی و قناعت می کنی به رویای حضورش به این امید که او خوشبخت باشد دست خودت نیست زن که باشی همه ی دیوانگی های عالم را بلدی [ ۱۳٩٠/٥/۱٥ ] [ ۱۱:٥۱ ق.ظ ] [ نکیسا ]
کنون خاموش خاموشم که می دانم: من از یادت فراموشم! ××× تمام روزها یادت همه شب ها به رویایت دلم خوش بود ! ندانستی نفهمیدی که مهرم پاک و بی غش بود! ××× زهی باطل خیالاتم! خیالاتی که بی رنگ است چه میدانی؟ دلم تنگ است... دلم تنگ است....
من میروم اما....
[ ۱۳٩٠/٥/۱٥ ] [ ۱٠:٤٩ ق.ظ ] [ نکیسا ]
نگاهم که کردی دلم پر گرفت دلم غربت زنگ آخر گرفت نگاهم که کردی سکوتم شکست درون دلم عشق گویی نشست نگاهم که کردی خزان دلم سبز گشت پرستوی عاشق پی قلب دیوانه گشت نگاهم که کردی زمان زمان صبر کرد دل آسمان را پر ز ابر کرد و بعد از نگاه تو باران گرفت و عشقی درون تنم جان گرفت نگاهم کن و باز با من بمان تو حرف دل بی کسم را بدان نگاهم کن ای زندگی بخش من و با قلبم از عشق حرفی بزن [ ۱۳٩٠/٥/۱٠ ] [ ۱:٢٠ ب.ظ ] [ نکیسا ]
راه رفتن در این دنیا را بدون تو یاد گرفته ام یاد گرفته ام چگونه بی صدا گریه کنم یاد گرفته ام هق هق گریه هایم را با بالشم بی صدا کنم تو نگران مشو که همه چیز رو یاد گرفته ام یادگرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی یاد گرفته ام نفس بکشم بی تو اما با یاد تو یاد گرفته ام چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن و جای خالیت رو با خاطرات با تو بودن پر کنم! یاد گرفته ام بی تو بخندم یاد گرفته ام بی تو گریه کنم و بدون شانه هایت یاد گرفته بودم دیگر عاشق نشوم اما... یاد گرفته بودم دیگر دل به کسی نبندم اما... مهمتر از همه یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم! اما هنوز یک چیز است که یاد نگرفته ام ...که چگونه نبودنت رو باور باور کنم [ ۱۳٩٠/٥/۱٠ ] [ ۱٢:٥٦ ب.ظ ] [ نکیسا ]
|
![]() ![]() | |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||